و همچنان در سکوتم،
شاید با تو سخن میگویم، با تو...
نه تاب ماندن است، نه توان گریز، اما میمانم همچنان پای برجا...
کوه ها هم گریه شان میگیرد گاهی، نه؟! اما گریه که نمیکنند، میکنند؟! تو دیده ای که کوهی بگرید؟ یا اصلن قاه قاه بخندد؟!
ابری ست سایبان من که گاه میگرید، تمام نمیشود اما...
ابر بارانی من... پایین می آید تا قد نوازشی بر سرم،
و موهایم را دوست دارد آشفته کند بازی باد، باد می آید... ما همچنان ایستاده ایم...
ببار تا تازه شویم هردو، تو می روی، اما می آیی، میدانم، ابرکم، ابرکم...
خانه ما که اینجا نیست... خانه ما کومه ای ست... خانه ما در انتهای زمین است ابرکم...
تحمل می بایدمان کرد، و سخت تنهایانیم... سخت تنهایان...
ما باغ های بی برگ را دیده ایم و خندیده ایم، ما "باهمان تنهایان"! و من تاب آورده ام بغض همیشه ات را. "پس گریه کن مرا".
بر آتشفشان ها که پوزخند میزنی، دوست ترت میدارم و تو میباری. من با تو توی دلم گریه میکنم، نه که تاب و توانم نباشد، نه... نه...
بیابان بیابان خوابت را دیده ام، "تو می آیی و آستانه پر از عشق میشود".
بیابان بیابان درد کشیده ام. تو میدانی ابرکم، تو با من میباری و تنزل و سقوط را بر نمیتابی. تو می آیی تا پرواز، تا با همین پاهای بسته در کوه پایه هام، پرواز، پرواز...
ما با همان تنهایانیم و گاه که بی اشک میشکنم تو باران باران بارانی!
"ای دیریافته با تو سخن میگویم"!
باران باران دوست میدارمت.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 1:36 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت