
3 سال پیش بعد از مثلن فارغ التحصیل شدنم از دانشگاه، وقتی که به طرزی هولناک توی یک شهر کوچیک و دور گیر افتاده بودم، چنان که گویی دوران تبعیدم را میگذراندم، برای اولین بار شروع به علنی کردن نوشته های بی سر و ته م کردم. یعنی وبلاگ ِ "DownTownFog" را به دنیا آوردم. آن اوایل اسمش را گذاشتم "منِ من، گاهی" . دیدم هیچکس نمیفهمد این یعنی چی، تغیر نام دادم به "من خواب میبینم، پس هستم"، گذشت و احساس کردم چرا هی توی اسمها من من میکنم.
خلاصه که دیگه یادم نمیاد چطوری بزرگش کردم و چه روزهای بی معنی و مزخرفی بود آن روزها، و من به این بلاگ چه عادت کردم که به اتفاق کامی عزیز (یعنی PC) تنها رفقایم بودند.
بعدن روزها بهتر نه، که مزخرفتر و مزخرفتر شدند، هرچند که به شیراز برگشته بودم و بعد از سالها اردیبهشت شیراز را هم تجربه کرده بودم. تولد یک سالگی بلاگ با مرگ همراه بود و مرگ، درست مثل تولد آن سال خودم، دوباره تولدی با مرگ مصادف شده بود، و وقتی که به خود میلرزیدم با یک بادکنک سیاه به جشن نشستم....DownTownFog بر خود بالید و بزرگ شد و شاهد من بود و حالا سه سالش تمام شده.
تولدت را تبریک میگویم و پیش میروم با خاطرات تو، توی وبسایت جدیدم. تحفه هایم را هم با خودم برده ام به خانه جدید. و تولدت مبارک. ممنون که با من بودی و با من ماندی.
خداحافظ بلاگفاپیش به سوی زندگی
و تولد و تکامل و غرور
پ.ن: آقا اینجا دیگه کامنت نزارید، محض رضای خدا. بیاین اونور
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 1:12 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
در چهارراه ها سوت میکشد پاسبان توی سرم
ایست... ایست...
سراسیمه سکوت میکنم
جریمه خواهدم کرد
میدانم
من عبور ممنوع های بسیاری را رد کرده ام!
و چراغ قرمزها را...
آه...
پشت چراغ قرمز چشمک زن چشمهات، با احتیاط راهی به سمت مرگ باز است،
یعنی میتوان عبور کرد...
نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 1:3 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
هرزه گی هاشان را تاب آوردیم
و خاموش ماندیم؛
چندان که عاشق شدیم
هرزه مان خواندند!
پ.ن:
جُستناش را پا نفرسودم:
به هنگامی که رشتهی ِ دار ِ من ازهمگسست
چنانچون فرمان ِ بخششی فرود آمد. ــ
هم در آن هنگام
که زمین را دیگر
به رهائیی ِ من امیدی نبود
و مرا به جز این
امکان ِ انتقامی
که بداندیشانه بیگناه بمانم!
نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 21:7 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 1:36 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت
در خلاء این بی خدایی تو را به وجد صدا میزنم
انسان
انسان پوک
در خالی اعتماد نامت را به عطش احتیاج زمزمه میکنم
انسان
انسان پوک
و به هوای دستهای یاریگرت از رویا خانه میسازم
تو از من خرابه میسازی
و من از خرابه، خدا
تنها یک سکوت
یک سکوت کافی بود تا دروغ به باورم بنشیند
تو سکوت نکردی
و من به این خالی خدا و اعتماد، گریه کردم
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 1:51 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
"من گُنگ خواب دیده و عالم تمام کر * من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش""سعدی"
As a mute I have dreamed
and all the people seem to be deaf
I am unable to talkand they are not suitable to hear
از خواب پریده بود و انگار خواب دیده بود؛ شاید هم خواب نبود. می گفت یادم می آید که یک فرشته بود و آدم ها همه می رفتند و می آمدند. می گفت لباس فرشته عوض می شد و شکل کسی می شد که ... زبانش بند آمد. آخر سر هم گفت نمیداند.
خب خیلی چیزها هست که آدم نمیداند. مثلن ممکن است آدم نداند یک وقتی، یک جایی، یک چیزی، چطور گم شده است.
من هم نمیدانستم.
عصر بود. یعنی خیلی از عصرها بود، بوی نم خاک که می آمد دلهره شروع میشد. بعد اتاق بود که کوچک بود و یک پنجره به کوچه داشت که کوچه تنگ بود.
از خواب پریده بودم و خواب دیده بودم انگار. یک لحظه هایی هست که آدم توی توصیفش می ماند. توی اتاق که در طبقه دوم ساختمانی یا خانه ای قدیمی بود با کوچه های بوی خاک نم دار نشسته بودم. فرشته نبودم. آدم بودم با یک میز و کلی کاغذ و شاید کتاب هم بود. صفحه گرامافون عصر که میشد، می چرخید تا تصنیفی برایم بخواند که گُمش کرده ام.
هی می نوشتم تا عصر شود با بوی نم کوچه های تنگ خاکی؛ بعد درست در لحظه ای که منتظر بودم از زیر پنجره اتاق طبقه دوم ساختمان کهنه رد می شد؛ و همیشه سر به زیر می انداخت. یعنی می خواست من نبینم که چرا هر عصر باید منتظر باشم.
تصنیف می خواند. هر عصر با لباس ساده و موهای سیاه و چهره ای که هرگز ندیدم.
من نویسنده بودم و بعید می دانم از او ننوشته باشم. اما بی شک نوشته هایم را با تصنیف و بوی خاک نم دار و یک اتاق در طبقه دوم ساختمانی کهنه گُم کرده ام و با یک چیزی که هیچوقت شاید ندیدمش، ولی می دانم هست.
بعدن یک روزی من مُردم. شاید او هم. آدم ها خیلی وقتها می میرند و ممکن است سنگ شوند یا یک تکه ابر یا خاک نمناک کوچه ای. اما من آدم شدم و فرشته نشدم.
شاید او آدم شده باشد؛ شاید هم نه.
یک فرشته از خواب پریده بود و نمی دانست خواب بوده یا مرده. فکر می کرد خواب فرشته ای را دیده که آدم بوده و هی می رفته و می آمده و آدم فداکاری بوده. می خواست بدانم فرشته، آدم فداکاری بوده یا شاید فداکار مناسب نیست، خوب بوده.
من جمله ها را جویدم، تف کردم، نشئه شدم. خیلی سال می گذشت که از خواب پریده بودم. من مجبور بودم برای خودم بنویسم.
من گُم شده بودم.
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 2:42 موضوع داستان کوتاه | لینک ثابت
بد مست میکنم به خیالت سفربخیر
بالا بلند خوش قد و قامت سفربخیر
آن روزهای بی تو و با تو گریستن
دیگر تمام شد به سلامت سفربخیر
(من تا همیشه منتظر آن نگاه سرد،
آن چشمهای وحشی و نابت سفربخیر
گفتی: "عزیز... من... ببین... منتظر نباش
شرمنده... البته که خجالت..." - سفربخیر
گفتی که رابطه یک اشتباه بود و بس
گفتی ببخشمت، و چه راحت... سفربخیر)
من عاجزانه توی دلم ضجه میزدم
دادم تو را به دست خدایت، سفربخیر
این واژه های عقده شده در گَلوم ماند
چیزی شبیه حس حقارت، سفربخیر
یادت که هست عاشق چشمان من شدی!
حالا کجاست شور و شرارت؟! سفربخیر
لبهای بی حیای تو از جنس شهوت است
آن بوسه های موذی داغت... سفربخیر
طرز نگاه و چشم تو حتی عوض شده
یعنی گرفته بوی خیانت سفربخیر
باور نمیکنم تو خیانت بلد شدی
اینها نبود توی مرامت سفربخیر
شاید همیشه بی تو... ،نه...، گریه نمیکنم
دیدار ما به روز قیامت سفربخیر
وقتی تو تب نمیکنی حتی برای من
ناممکن است گریه برایت...، سفربخیر
بالابلندِ بی همه چیزِ عزیزِ من!
بی آبرویِ رذلِ کثافت! سفربخیر
پی نوشت: سوء تفاهم شده برای بعضی از دوستانم انگار، آمدم بگم نگران من نباشید، این شعر هم ربطی به زندگی شخصی من نداره والا، نمیدانم از کجای ذهنم بیرون آمده، اما خب شعر است دیگر، زیاد جدی نگیرید، همچنان پابرجاییم. کورش بگیر بخواب!
نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 16:59 موضوع غزل | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 19:7 موضوع غزل | لینک ثابت
چند روزی هست حالم دیدنی ست
حال من از این و آن پرسیدنی ست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاُل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت
تلخ که میکنم زهرمار میشود توی گلویم مزه روزی هیوده (17) تا قرص آخ قرصهایم را یادم رفت
تلخ که میشوم خراب میشوم توی خودم با گس عطر زهرمار ماربورو تند میزند گلوی ریه های نازپرورده ام را
تلخ از سفر برگشته ام تازه هنوز خستگی درد میگیرد توی چشمهای آماسیده ام که ای کاش کور...
خاک بر سرت!
تلخ که میشود کامم از اوقاتم گاهی میزنم به وراجی چند ساعت تا شاید بروم گیر کنم توی گلوی کوچه های چمران، اهواز، کاش غاز بچرانم دمی بی چک و چانه پُر...کاش
اهواز! بیشرفی اگه بری سفر بی معرفتِ بی... همه چیز دارم
شیراز مست کن و نگو بدمست نه سگ مست کن و بگو شرمت نمیشود توی چشمهام که خون با...ریده
شیرازن نیستی بخدا بی شک نکن به من میدانستم
باورم نمیشد فقط
نمیشود به شاه چراغ و دُم خروس قسم میدهمت راست بگو، تو خوابیدی؟! بی چشم و رو؟! (و یکی هم به غیر از من میداند که خوابیدن در اینجا ایهام دارد، اینجا هم، و تو چی؟ ایهام سرت میشود محض رضای خاطره مکدره ی اینجانب مه سا هستم از شکل ماه افتاده)
شیراز هم زن که باشد تو مرد نیستی بخدا تهران! ای بی ناموس بی شک! آدم باش تو را به تمام لکاته های عزیزت قسم که به تازگی هم سر از تخم سگ در آورده اند اتفاقن چه جالب!
خب من نبودم تهران
آره تو راست میگی من خوب نبودم
تو هرزه نباش
ـمن؟ ن ن نه نیستم ن ن بودم بخدا نه به عمر سگ قسم
بیوفا! آمده ام باکره بیوه شوم، درد میفهمی چیست؟!
اصلن حق با توست، چون تو به این حقیقت پی برده ای که وقتی چیزی می...َد روی هیکلم به مقدار لازم ماشالاه هزار ماشالاه نطقم باز میشود تازه
ـراستی تو خیلی هم بی ادبیها، چون جلوی هرکس و ناکس رو میکنی چه گهی هستی و توی کدام لجنزار لولیده ای، ای لولی وش مغموم!
شرمت باد!
خاطر سگ خدا نکند مکدر شود که انگار از یک سال سگی ما جان شیرین به در برده ایم لولیده ایم بیرون...
نه عزیز قشنگ دلم، نگران نباش، درکت که درد گرفت خودبخود میفهمی من چی دارم میگویم و از صبح که نه از نیمه شب گذشته ساعت حدود سه عر زده ام تا بحال بی که خاطری مکدر کرده باشم...
نه نگران من نباش، خدا را جِدَن شکر که این یکی درد افسردگی و پوچی نیست بخدا جِدَن خدا را شکر، که آن بدتر بود.
من رفتم سر فرو بردم توی نواری که اسم خزش بود: "نوار داریوش قدیمی برادر جان" و برادر جان نمیدونی چه دلتنگم برادر جان! هم میگوید: چه دلسنگی جانِ خواهر جان!
(بعدن برادر جان برایم توضیح میدهد که: "برادرا! بخدا شعر چیز خوبی نیست")
گند بگیرندت تهران جان که گندیده ای و بوی تعفنت درآمده زده بالا مثل اهو، از اهواز جان و شیر، از شیراز جانِ دبستانِ بی وجدانِ آبستن خیالهای خام کودکی که فکر میکنم دوست میداشت با رویاهای خیلی کوتاه پاییزه اش بخوابد، بازی کند عشق را، آبستن شود از یک عروسک مو بلَلُند خارجی توی قحطی جنگ جنگ تا ...، نفهمیده بود هنوز "خوابیدن" ایهام دارد و بازی اشکنک دارد، سرشکستنک دارد...
های خوابم می آید بخدا خوابم نمیبرد ... سه نقطه.
در پی مینویسم:
"مادربزرگ!
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم "
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 5:14 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت
درباره وبلاگ

حراج کردم همه رازهایم را یکجا
دلقک شدم با دماق پینوکیو و بوته گَونَی به جای موهایم!!!
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
کانون زنان
وب سایت رسمی علی
SmartyGeek (روزمره های علی)
سکوت مهسا (روزمره های من)
بهترینِ بهترینِ من! (وبلاگ مشترک من و علی)
وبلاگ دوستداران حسین پناهی
پاییزان (رسول کامرانی)
آوای آزاد
peace4ever (امید)
OldYounG
با چشم ها (امیر و محسن)
راهی
NihilisT
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
هیچ نامه
پوچ.س..ت...ا....ن
فایرفاکس بدون فیلتر
نان و شراب (لی لی)
آخرین چریک (عماد شوشتری)
عابری زیر آسمان سربی کوتاه
لکاته ای که الزامن تو نیستی (دانیال قندی)
آزادی، رویای آزادی (باران)
غزلکده
زخمهای نشمرده
شاهین نجفی
پشت چراغ قرمز (عسل)
کچل شماره یک (عسل)
هیچ شعری شاعر ندارد (شراره جمشید)
کوچ (میترا معینی)
پیوندهای روزانه
دوباره هم بامداد
دانلود ایبوک ها و کتابهای فارسی (رایگان)
حسین پناهی
فروغ فرخ زاد
احمد شاملو
ویکی نبشته
کتابخانه شعر تبیان
سخن
سارا شعر
زیبا شیرازی
نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
طراح قالب
POWERED BY